روزهای طلایی من
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ بلند چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

سلام

بعد از مدتها دلم خواست بنویسم البته باید بگم مدت هاست که توی ذهنم می نویسم و هی فکر میکنم چقدر بده اینا رو نمیشه تو اینستا گفت امروز و این لحظه که اومدم بودم چند تا فایل صوتی رو گوش بدم یهو دلم نوشتن خواست.

دختر کوچلوی ما (آوا) اینقدر تو دل مامانش موند که مجبور شدیم به زور بیاریمش و توی هفته 41 بالاخره به دنیا اوردیمش این فسقلی رو. بماند که چقدر به ما استرس وارد کرد این هفته اخر و من همش نگران بودم چرا این دخترک دنیا نمیاد.

اولین چالش مادری واسه من روزی بود که بهم گفتن آوا زردی داره خدا رو شکر زردیش اونقدر نبود و دستگاه اوردیم خونه اما اولین باری که میزاشتیمش تو دستگاه و زار میزد و هیچ کاری از دستم بر نمیومد بدترین لحظات بود بخصوص که خودم هم درد داشتم و خدا رو شکر بالاخره اون لحظات تموم شد. توی همون روزها خانواده کاپلو هم اومدن و فسقلی ما رو دیدن. بدیش این بود که توی روزهایی که اینجا بودن دخترک تو دستگاه بود و فقط روز اخر تونستن یکم باهاش بازی کنن.

الان که دو ماه و نیم از اومدن دخترک به زندگی ما میگذره هنوز هم بعضی وقتا باورم نمیشه این دختر دوست داشتنی دختر ماست و یکی از اعضای خانوادمون. بیشتر اوقاتمون رو به خودش اختصاص داده و از اونجا که بچه خیلی ارومی نیست همه عصرهای ما رو با بغل کردن و اروم کردنش پر کرده.

در این لحظه هم با باباش مشغول هستن و دخترک حسابی از باباش دلبری میکنه و به طور واضحی زیادی باباش رو دوست داره و باباش هم که حسابی عاشق این دخترکهعصبانی(اینو بزارید کنار این که از لحاظ قیافه هم کپی باباش هست و من هر چی میگردم جز مدل انگشت های پاشخنده هیچ شباهتی بین خودمون دو تا نمی بینم) خوب ادم باید حرص بخوره دیگه هی از کاپلو می پرسم تو مطمئنی این بچه منه؟ من از کجا بفهممخنده

حدود 10 روز دیگه یه امتحانی دارم و سعی کردم یه ذره بخونم اما واقعیتش اینه که واقعا با وجود بچه تو این سن سخته اما خوب امیدوارم به خیر بگذره.

بدیش اینه که استرس این امتحان خیلی روی روحیه خودم تاثیر میزاره و یه وقتایی بی بهانه میرم تو فاز خودم

کاپلو تمام تلاشش رو میکنه که من سرحال باشم قشنگترین کارش هم این بود که در حالی که من مطمئن بودم سالگرد ازدواجمون رو یادش نیست وقتی از سر کار اومد خونه با دسته گل و کیک و ناهار مورد علاقه خودم رو به رو شدم. عالی بود به عمرم اینجوری سورپرایز نشده بودم این در حالی بود که منم کیک درست کرده بودم که اونو سورپرایز کنم.خنده

خدا رو شکر میکنم که دخترمون اومده توی زندگیمون و بیشتر از اون دعا میکنم سالم باشه همیشه و بیشترین دعام این روزها تجربه این حس و لحظات برای همه کسانی که میخوان دو نفر بیشتر مد نظرم هستن یکیش ادم های دنیای واقعی خودم و یکیش هم از دوستان مجازی هست که اتفاقا الان که اومدم اینجا کامنتش رو هم دیدم.

برای شروع کافیه امیدوارم بازم ادامه بدم . نرم حاجی حاجی مکه

[ دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٤:٢٢ ‎ق.ظ ] [ غزال ]

امروز اخرین روز کاری هست و من هر قدر تصمیم میگیرم دختر خوبی باشم و بیشتر بنویسم اما نمیدونم چرا نمیشه.

الان که دارم مینویسم میشه گفت همه جیم زدن و تنها کسی که تو واحد هست خودم هست منم گفتم از این محیط شدیدا اروم استفاده کنم و بیام بنویسم.

خوب از وقتی که ننوشتم تا الان اتفاقات زیر رخ دادن

1- ما بالاخره خدا رو شکر اسباب کشی واقعنی کردیم و الان ساکن خونه خودمون هستیم خونه جدید رو دوست دارم و بخصوص اینکه راحت میتونیم خیلی جاها رو پیاده بریم و نیاز به ماشین نیست بخصوص برای رفتن به خونه مامان اینا.

از مزایای دیگه این خونه اینه که من هر روز صبح یکم زودتر از خونه میام بیرون و اول میرم خونه مامان اینا و بعدش از اونجا سرویس میاد دنبالم و میام سرکار.

2- خانواده کاپلو و خانواده عمه اش در اولین روز به طور رسمی ساکن شدنمون اومدن اینجا و برای تعطیلات 22 بهمن پیشمون بودن (یکی از دلایل رفتن روی دور تند برای مرتب کردن و اماده کردن خونه برای مهمونا اومدن اونها بود وگرنه ما تنبل خوشمون اومده بود و هی کارها رو با کمترین سرعت ممکن انجام میدادیم) خدا رو شکر مهمونی خوب برگزار شد و من سعی کردم تا حد ممکن خوب پذیرایی کنم گرچه اون روزها به خاطر فشاری که بهم میومد شب ها از کمر درد نمی تونستم بخوابم اما خوب گذشت دیگه.

3- یه روز با کاپلو رفتیم تئاتر دیدیم و این تئاتر رو با همکارم و دوست پسرش رفتیم تئاتر بد نبود بهرحال تنوعی بود برای خودش. من خیلی دوست داشتم با کاپلو دو نفری بریم اما خوب یه جورایی تو رودربایستی قرار گرفتیم (خیلی وقتا از این دوست پسر همکار حرص میخورم و دلم به حال این همکار میسوزه و این باعث میشد دلم نخواد باهاش بریم بیرون) اما در کل بد نبود بعدش شام رو با هم خوردیم و اخرش هم رفتیم بستنی خوردیم که من و همکار چون سیر بودیم با هم شریکی خوردیم

4- یه روز که حسابی دیگه تو خونمون جا افتاده بودیم کاپلو گفت خیلی وقته دوستامون رو ندیدیم و این حرفا و من هم سریع جو گیر شدم گفتم برای اخر هفته دعوتشون کن و کاپلو هم همون موقع سریع زنگ زد که نکنه بعدش تنبلی کنیم. سعی کردم خیلی به خودم فشار نیارم اما خوب کاپلو گرچه تلاش میکنه کمک کنه اما چون سرعت کار کردنش پایینه فقط میرسه خونه رو جارو برقی بزنه و عملا همه کارها به عهده خودم هست. مهمونی خوب بود بعد از کلی وقت دیدمشون و دختر کوچلوشون هنوز من رو یادش بود و جالبه چون من همیشه بغلش میکردم این سری هم اومد و خواست بغلش کنم و وقتی بغلش نکردم کلی گریه کرد و حاضر هم نمیشد به بغلش مامان یا باباش رضایت بده و فقط بغل من رو میخواست دیگه کنار خودم نشوندمش و باهاش بازی کردم تا راضی شد و بعد هم با حفظ فاصله ایمنی با همدیگه بازی کردیم به همین هم راضی بود.

5- دیگه موتور مهمونی دادن من گرم شده بود و گفتم تا الان که میتونم خانواده خودم رو هم دعوت کنم بیان هم خونه رو ببینن (البته خونه رو دیده بودن اما خوب دعوت نبود برای کمک در امر اسباب کشی بود اون بار) هم دور هم باشیم چون خیلی وقت بود ندیده بودمشون. دیگه با کمک مامان یه مهمونی خوب خدا رو شکر دادیم و همه هم از غذاها تعریف کردن و کلی خوش خوشانم شد بعد که مهمونا رفتن تازه فهمیدم چقدر خسته شدم اما به جاش تا چند روز نیاز به اشپزی نداشتم از بس غذا درست کرده بودم.

6- برای عید هم برنامه داشتیم که بریم پیش خانواده کاپلو. به بابای کاپلو گفتم شما بیاین که گفت تازه اونجا بودیم و بعد هم وقتی نی نی بخواد بیاد باز میاییم قرار شد ما بریم ولی وقتی رفتیم دکتر و دکتر یه جورایی بهم یه سری مراعات ها رو داد ترجیح دادم بمونم اینجا و انشاالله بعد کاپلو خودش یه سر بهشون بزنه و برگرده تازه عروسی هم دارن که فعلا ما دعوت نشدیم و من لباس هم ندارم البته. 

انگار باباش ناراحت شده بود من نمیرم اما خوب برام سخته هم مسیر زیاده و هم اونجا هی بخوام مراعات کنم اذیت میشم

انشاالله این مدت هم به سلامتی بگذره و نی نی صحیح و سالم و خوش اخلاق بیاد پیشمون.

7- برای نی نی هم یه سری خرید کردیم و تصمیم گرفتیم براش اتاق نچینیم چون به اتاقش بعد از دنیا اومدنش نیاز داریم و فعلا هم که قرار نیست جدا بخوابه ترجیح میدم بهر حال خانواده کاپلو هم وقتی بیان اینجا نیاز به یه اتاق دارن و اینجوری شد که فعلا ترجیح دادیم وقتی براش اتاق بچینم که یکم بزرگتر بشه و بخوایم جداش کنیم . حالا تا چه حد روی این تصمیم بمونیم خدا بزرگه. اخه دیشب کاپلو میگفت کی براش اتاقش رو تزئین کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیروز براش گهواره خریدیم برای تو اتاق خودمون کاپلو ذوق داشت فکر میکرد الان اتاق رو بچینه این مدت زودتر تموم میشه 

یه پست دیگه هم سعی میکنم تا قبل سال نو بنویسم.

[ چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ غزال ]

امروز 6 بهمن چهارمین سالگرد یکی شدن من و کاپلو هست و لازم بود حتما اینجا بنویسمش. وسط شلوغی این روزهامون شاید نشه که امروز برنامه خاصی داشته باشیم اما همین که حس میکنم چقدر خوبه که این روز هست توی تاریخ زندگیمون و چقدر قشنگه که دختر کوچلومون هم توی این روزها داره خودنمایی میکنه عالیه و به همه چیز ارجحیت داره و خدا رو هزاران بار شکر میکنم به خاطر همه لطفی که به من و ما داشته.

عارضم خدمتتون که بالاخره اسباب کشی نمودیم همین جمعه و دیروز برنامه داشتیم که با کاپلو بریم اون خونه قبلی رو تمیز کنیم و یه خونه مرتب و تمیز تحویل صاحبخونه بدیم اما من یه گوش دردی گرفتم که خدا برای هیچ کس نیاره. اصلا نمی تونستم بخوابم و دلم میخواست گریه کنم. با درمان های خانگی مامان جان خدا رو شکر الان خوبم و چقدر قدر این سلامتی رو میدونم. واقعیت اینه که من حدود دو هفته قبل سرماخوردم و متاسفانه چون قرص نمیتونم بخورم با وجود تلاش برای بهبود به خاطر کارهای زیاد هفته قبل و نداشتن استراحت (تمیز کردن خونه جدید، جمع کردن وسایل خونه قبلی و بسته بندی، چیدن یک سری از وسایل توی خونه جدید) هیچ تاثیری حاصل نشد و هر روز یه علامت جدید از این سرماخوردگی بروز میکنه و دیروز که این گوش درد امانم رو بریده بود. اینجوری شد که طفلک کاپلو تنهایی رفت و بعدش هم داداشم زحمت کشید رفت کمکش و با هم خونه رو تمیز کردن و 11 شب برگشت خونه. میخواستم امروز کار رو تعطیل کنم بریم سینما اما خوب معلوم نیست برنامه چی باشه و واقعیتش ترجیح میدم زودتر خونه جدید رو سروسامان بدیم و بریم ساکن بشیم دلم برای دو نفره زندگی کردن تنگ شده. بریم خونه جدید به اسم واسه دخترک فکر کنیم و کلی برنامه ریزی های دیگه بخصوص اینکه تا الان هیچ خریدی واسش نکردیم و همه رو محول کردیم به بعد از اسباب کشی.

دیگه خدمتتون عارضم که اتفاق خاص دیگه ای نیفتاده دعا میکنم همه خانواده ها تنشون سالم باشه و سلامت اتفاق جاری هر روزمون باشه (این روزها چقدر خبر مریضی هایی شنیدم که اصلا فکرش رو هم نمیکردم و می فهمم چقدر سلامتی خوبه و این که میگن هیچ نعمتی سلامتی نمیشه فقط شعار نیست و چقدر مهمه)

شدیدا دلم تفریح و گردش میخواد و اینم مثل خیلی کارهای دیگه محول شده به بعد از انجام کارهای خونه می بینید چقدر لازمه زودتر خونمون چیده بشه.

راستی خونه جدید رو دوست دارم اتاق خواب رو چیدیم و خوب شد هال جای ناهارخوری و مبلمان ها به خوبی جور شد و خونمون روح گرفت فقط معضل اصلی چیدن کتاب های بیشمار من و کاپلو هست و ظرف هایی که من نمیدونم توی کدوم کابینت و چه جوری جاش بدم. باشد این دو مورد هم زودتر انجام بشه.

[ سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ غزال ]

سلام 

اول غر بزنم یا تعریفی ها رو بگم؟؟

نمیدونم چه قصه ای شده که کارهای عمده خونه تموم شده اما ریزه کاریها هنوز تموم نشده یعنی الان من دقیقا نمیدونم اینا دارن چیکار میکنن که این ریزه کاری ها تموم نمیشه البته شاید دلیلش این باشه که شب ها یکی دو ساعت میان چارتا اره کاری میکنن و دوباره بقیه کارها میمونه.

دیروز با کاپلو رفتیم شیرالات ببینیم والا من نمیدونم چرا اینقدر قیمتا بالاست البته نمیدونم چرا من حوصله هم ندارم و خیلی با کلاس به کاپلو میگم من سلیقه ات رو قبول دارم هر کاری دوست داری بکن!!!!!!!!

الان بیشتر از هر چیزی دلم میخواد خونمون جمع و جور بشه و بریم خونمون.

طفلک خانواده کاپلو تو این تعطیلاتا هی دلشون میخواستن بیان پیش ما و هی منتظر بودن ما اسباب کشی کنیم بعد بیان که هی ما اسباب کشی نکردیم و اونا هم انگار میخوان این سری بیان تو خونه جدید بی خیال سفر میشن.

-------------------------------------------------------

سارا اومده دنبال کارهای مدرکش اون شب با کاپلو و مامان رفتیم دنبالش و تو راه که برمیگشتیم خونه داشت هی میگفت اه این مغازه تازه باز شده اه شعبه جدید هاکوپیان اینجا زدن. یهو پرسیدم مگه اینا رو ندیدی و کاشف به عمل اومده یکسال بیشتر هست که نیومده و من کلی متعجب شدم اصلا باورم نمیشه این همه مدت بوده که ندیده بودیمش!!!!!!!!!!!! دیگه فکر میکردم نهایت 5-6 ماه هست و بیشتر باورم نمیشه چقدر این روزهای عمرمون داره به سرعت میگذره.

اون شب بعد کلی وقت دور هم بودیم خوش گذشت. تولد برادرزاده بزرگتر نزدیکه و اون روز که اومده بود خونمون میگفت عمه دلم میخواد لاک از همه رنگ داشته باشم اما مامانم نمیزاره و من ذوق میکردم این دخترمون برعکس خواهرش خیلی دنیاش دخترونه است دلم میخواد براش چندین رنگ لاک بگیرم اما نمیدونم مامانش اجازه میده یا نه.

جالبه برادرزاده کوچیکه عین منه میگن هم از لحاظ قیافه شبیه منه (من خیلی متوجه نمیشم اما کسایی که خیلی وقته منو ندیدن و این کوچیکه رو می بینن سریع بهش میگن عین بچگی های منه البته خودش میگه نخیر من خوشگلترم) هم از نظر برخی رفتارهاش مثلا بارزترین رفتارش اینه که ازش میپرسی چی دوست داری برات بگیرم هر چی فکر میکنه به هیچ نتیجه ای نمیرسه و نمیدونه چی میخواد اما بزرگه هر وقت ازش می پرسی چی دوست داری کلی چیز هست که دلش بخواد و دقیقا تکلیفش با خودش روشنه و این ها هست که من کلی کیف میکنه با بزرگه چون دقیقا ضعف های من رو نداره.

----------------------------------------------------------

اصل این پست نوشته شده برای اینجاش: راستش با توجه به اینکه اصولا ادمی هست که سعی میکنم مثبت فکر کنم و بخصوص کاپلو هم این مدلی هست فکر نمیکردم اینقدر استرس ناک باشه این دوران. دورانی که نگران سلامتی کوچلوتون هستی و هیچ کاری هم از دستت برنمیاد خیلی و باید صبر کنی و امیدوار باشی حالش خوب باشه و از همه ریسک ها به سلامت بیاد بیرون. ولش کن مثبت فکر میکنیم!!!!

خدایا مواظبش باش و سالم و سلامت بیارش پیش ما.

[ چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٤ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ غزال ]

سلام به دستور لاندای عزیز الان اینجام و می نویسم و گرنه معلوم نبود کی میخواستم بنویسم.

خوب اول اینکه ما هنوز نرفتیم خونمون و کارهای خونه هنوز تموم نشده  اما کاپلو قول داده دیگه واقعا اخراشه امیدوارم همینطور باشه.

روزهایی که گذشت کلی مریض شدم و عصرها واقعا سخت بود اما خوب الان خیلی مبهم یادم میاد اما خوشحالم که تموم شدن و روزهای پیش رو قطعا روزهای بهتری خواهندبود.

خوب بریم سر اصل مطلب:

من و کاپلو سفر دو نفره به اون معنی که من بخوام نرفته بودیم و همیشه دوست داشتم هر تغییری قراره تو زندگیمون اتفاق بیفته اولش ما دو نفره بریم سفر. قرارمون بود امسال حتما دو نفره یه مسافرت بریم که به مسافرت دسته جمعی تابستون منجر شد و من هر جور حساب و کتاب میکردم به این زودی فرصت اون سفر دو نفره مورد نظر به دست نمیاد.

اینگونه شد که ما تصمیم گرفتیم سفر بعدی رو حتما حتما سه نفره بریم اما نفر سوم اینقدر باید عزیز می بود که من بی خیال سفر دو نفره بشم و من فکر کردم کی می تونه از فینقیل عزیزتر باشه. حالا اون نفر سوم وارد زندگیمون شده و گرچه از همون اول کلی شیطون بود و حسابی مامانش رو اذیت کرد اما فدای سرش. اینجوری بود که فینقل ما وارد زندگی دو نفره ما شده و حسابی همه چیز رو عوض کرده بخصوص اینکه بخاطر حال بد من مجبور شدیم بیایم خونه مامان اینا و عملا کلی وقته زندگی دو نفره تعطیل شده تا انشاالله بریم خونه خودمون.

تصمیم به بچه داشتن سخت ترین تصمیمی هست که ادم می گیره بخصوص تو شرایط من. همیشه دوست داشتم وقتی تصمیم به بچه دار شدن می گیریم حتما خونه داشته باشیم که خوب شرایطش پیش اومد و ما خونه ای داریم که لازم نیست نگران اسباب کشی باشیم. دوست داشتم شرایط مالیمون به یه ثبات رسیده باشه که  گرچه کلی قسط داریم اما قسط هامون به این زودی ها تموم نمیشه  پس خدا رو شکر می کنیم و بی خیال این موضوع بشیم بهتره. خوب علاقه شدید کاپلو به نی نی هم که نمیشد ازش صرفنظر کرد و یه سری مسائل دیگه که می تونست در اینده نگران کننده بشه و بهتره اینجا ازش بگذریم اینگونه شد که وسط درس و پایان نامه ای که پا در هوا مونده یه تصمیم بزرگ گرفتیم و خدا کمک کرد و انشاالله تا اخرش هم حمایتش رو از ما نگیره و کمکمون کنه.

هنوز معلوم نیست فینقل ما جورابش چه رنگیه اما اونم به زودی مشخص میشه و میام بهتون خبر میدم. تا حالا هم که ننوشتم یه دلیل داشت اونم اینکه خیلی دلم میخواست روزی که اینجا می نویسم حالم خوب باشه خدا رو شکر الان مدتی هست که بهترم و تازه این هفته بعد از مدت های طولانی بیرون رفتم و تازه فینقیل اولین عروسیش رو هم رفت.قلب

تازه اسم هم نداریم واسش و هنوز بهش فکر هم نکردیم در این مورد نیز هر گونه کمکی پذیرفته میشود.

برای بعد از مدت ها کافیه بقیه اش باشه بیام کم کم بنویسم.

[ چهارشنبه ٩ دی ۱۳٩٤ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ غزال ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

29 ساله ام. روزهای جدیدی رو در کنار همسرم شروع کردم به این امید که همیشه در جاده زندگی بهترین همراه هم باشیم .امید داریم هر روزی که میگذره یه روز طلایی باشه در دفتر زندگیمون. پرم از خواسته های کوچک و بزرگ که ایمان دارم به تک تک اونا میرسم
RSS Feed

پیوندها