روزهای طلایی من
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ بلند چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

من سردمه این سرامیکای خونه سرده و من پا میزارم روش سرما تا عمق وجودم نفوذ میکنه

خوب از اول هفته شروع کنم که بالاخره به حول و قوه الهی لوسترای خونمون نصب شدن و من از همین تریبون اعلام میکنم خیلی خوشکل شده و من خیلی دوستش دارم یعنی همین که روشنش کردیم عاشقش شدم.

تا اینجا رو دقیقا شنبه هفته پیش نوشته بودم. هفته قبل اوایل هفته سرد شده بود و به خاطر باد و خاکایی که میومد ما کلا خونه نشین شده بودیم و سرما هم به خونمون تشریف فرما شده بود. خونه قبلیمون اصولا خیلی سرد نمیشد اما اینجا سرامیکا حسابی سرد میشدن و من اساسی دلم میخواست فقط جوراب بپوشم

اما از روز یکشنبه هوا بهتر شد و اون سرما رفت تا امروز که ما کولر روشن کردیم باز.

تعطیلات رو خانواده کاپلو اومدن پیشمون یعنی در واقع اومدن آوا بازی (اصطلاحی که عموش برای این سفر به کار میبرد) بگذریم که قرار بود یکشنبه شب پیشمون باشن و اینقدر دیر راه افتادن که دوشنبه شب رسیدن

 سعی کردم بهشون خوش بگذره و غذاهایی که خودشون کمتر میخورن رو درست کردم مثل ماهی و میگو و این مدل غذاها. 

یک شب هم همگی رفتیم بازار یکم چرخیدیم و بعد هم رفتیم یه رستوران که کنار دریا بود و با صدای دریا شام خوردیم و یکم عکس گرفتیم برگشتیم خونه

فرداش که من مشغول ناهار و شام بودم گفتم برای شام اسنک درست میکنم که بریم دریا بخوریم اما نشون به اون نشون که این تنبلا از در خونه هم بیرون نرفتن. دیگه ساعت ۸ شب بود من گفتم حوصله ام سر رفته اگه برنامه بیرون رفتن ندارین حداقل یه فیلم بزارین ببینیم.

کاپلو برامون فیلم چهارشنبه رو گذاشت و همگی با هم نگاه کردیم و همین با هم نگاه کردن باعث شد کلی به فیلم بخندیم. فیلم قشنگی بود دوستش داشتم. اونروز هم چهارشنبه بود

پنج شنبه صبح که کاپلو رفت سرکار و بابا و داداش و خواهر و خواهرزاده کاپلو رفتن خرید و من و مامانش موندیم خونه چون آوا اذیت میشد. عصر هم باز رفتیم ساحل این بار مامان من هم اومد. خواهر کاپلو رفت توی اب اما ما موندیم دورتر باد هم میومد و یه روسری کرده بودیم سر آوا عین حاج خانوما شده بود کلی همگی باهاش عکس انداختیم و همه حسابی قربون صدقه اش رفتن.

اتفاق باحال دیگه ای که افتاد یه پسر دستفروش اومد پیشمون و گفت بادبادک بخرین و ما گفتیم خوابیده دخترمون و کوچلویه هر وقت بزرگ شد میخریم. بعد که آوا بلند شده بود و تو بغل کاپلو بود پسره بدو بدو اومد و گفت حالا بیدار شده بخرین براش داشتیم بهش توضیح میدادیم این هنوز کوچیکه که به زور بادبادک رو داد دست آوا و حالا آوا ولش نمیکرد عاشقش شده بود ما هم براش خریدیم. اینقدر دوستش داشت که وقتی عموش اومد بادبادک رو گرفت آوا شروع کرد به گریه که چرا از دست گرفتی و تا اخر شب با عموش قهر بود. اینقدر این حرکتش بامزه بود که کلی خندیدیم.

هنوز هم بادبادکش رو دوس داره و کلی باهاش حرف میزنه.

جمعه هم تا بلند بشن و وسایلشون رو جمع کن برای تو راهشون میگو پلو درست کردم و بعد هم بلال درست کردیم خوردن و راه افتادن و دوباره ما موندیم سه نفری.

در کل خوب بود به جز مواردی که هی مامان کاپلو میخواست به زور چیزای مضر به آوا بده از چایی گرفته تا شکلات و این باعث میشد کلی حرص بخورم و هی بگم هنوز بچه است بهش ندین اینا رو اما در نهایت روز اخر بهش حلوا مسقطی داد و که من دیگه به روی خودم نیاوردم و وانمود کردم ندیدم.

امروز هم یکم خونه رو جمع و جور کردم و الان اومدم بنویسم.

آوا نوشت:

دخترم چند روزیه حسابی بَ بَ میگه. حسابی با خودش تو آینه حرف میزنه و هی دست میکشه به آینه که بغلش کنه (به خودش تو آینه میگیم آبجی). شروع کردم بهش غذا میدم و حسابی قاشق رو دوس داره و میگه آب هم با قاشق بهم بدین. من فعلا سعی میکنم بهش شکر یا نمک ندم و دخترک هم خمینجوری قبول کرده و موافقه. بماند سر همین هم کلی با مامان کاپلو چک و چونه زدم و اونم هی میگفت این چیه بهش میدی غذای بی مزه ( خانواده کاپلو شدیدا شیرین خور هستن وگرنه به نظر من مزه اش بد هم نبود)

[ شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ غزال ]

نمیدونم قبلا راجع به برقکار خونمون نوشته بودم یا نه. ادم به شدت بدقول اما کاربلد.

برای لوستر چون برقش مشخص نبود و براش سیم نکشیده بودن از قبل مجبور شدیم بگیم خودش بیاد و این کار رو انجام بده بعد از کلی زنگ و امروز اومدم و فردا میام و این حرفا بالاخره چهارشنبه ساعت ۹ شب اومد و تنها کاری که کرد لوستر رو که از قبل سرهم شده بود نصب کرد و گفت جمعه باید توی روز بیاد و سیم کشی رو انجام بدم و لوستر اتاق خواب رو هم نصب کنه. جمعه ساعت ۱۱ زنگ زدیم هنوز خواب بود و گفت ۲.۵ یا ۳ میاد و ساعت ۴ دوباره زنگ زدیم که جواب نداد و بعد هم هوا تاریک شد و دیگه نمیشد سیم کشی رو انجام بده و برای همین بهش زنگ نزدیم حالا این پروسه چقدر طول بکشه خدا عالمه!!!!

لوستر هم خوبه بد نیست فقط سقف ما دیگه زیادی شلوغه کل سقف پر از لامپ و ... است من کلا خلوتی رو بیشتر دوس دارم اما در کل بد هم نیست.

با توجه به انتظار هر روزمون برای برقکار هیچ جا نرفتیم و اما به جاش کلی فیلم دیدیم. دو تا فیلم رو خودم دیدم اما کلی طول میکشید مثلا ذهن زیبا رو که دو ساعت بود من تو ۴.۵ ساعت دیدمش. دیگه چی دیدم؟آهان hidden face هم دیدم اسپانیایی بود و جالب بود دوست داشتم. کلی فیلم ایرانی هم دیدم ملبورن که اصلا خوشم نیومد فکر کن ۱.۵ ساعت الکی استرس وارد میکنن. آسمان محبوب دیدم،اژدها وارد میشود دیدم دیگه یادم نیست

یه کتاب هم تو این مدت خوندم استخوان های دوست داشتنی. میخواستم تو این مدت کلی کتاب بخونم اما اصلا فرصت نمیشه.

اینم از فعالیت های مفید من در مدت آوا داری.

آوا هم کلی بزرگ شده دخترکم. یکی از تفریحاتمون اینه که وقتی میریم تو اتاق خواب میپریم جلوی آینه و آوا کلی با نی نی تو آینه حال میکنه و به هم میخندن. جدیدا بهش میگم مامان رو بوس کن اگه حوصله داشته باشه بهم حمله میکنه و صورتم رو میخوره و حس میکنم مفهوم بوس کردن رو می فهمه شاید هم اتفاقیه. نمیدونم

با توجه به اینکه من عملا این اولین بچه ای هست که باهاش ارتباط دارم یه سری استرس های الکی هم به خودم تحمیل میکنم و خودم رو کشتم از بس علایم بیماری ها رو سرچ میکنم و یه چند وقت بود کاپلو تا میدید دارم سرچ میکنم دعوام میکرد اما الان خدا رو شکر یکم بهتر شدم و سعی میکنم دیدم رو مثبت کنم و از روزهامون لذت ببرم. 

کلی هنوز مونده تا مادر خوبی بشم. دعا میکنم بتونم براش مادر خوبی بشم و بهش شادی و خوشی رو آموزش بدم

خدا حتما هوای کوچلوی ما رو خواهد داشت.

 

[ یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥ ] [ ۳:۱٢ ‎ق.ظ ] [ غزال ]

سلام دیدین اینبار زود اومدم

چند روز قبل کاپلو اومد و گفت نمایشگاه مبل و لوستر و اینا برگزار شده بریم ببینیم چه خبره؟تخت خواب هم برای آوا نگاه کنیم. من زیاد حوصله نداشتم و دوست دارم یه سفر بیام تهران و بعد تخت بخریم چون هم قیمت مناسب تره و هم تنوع بیشتره. چون کاپلو گفته بود سه تایی اماده شدیم و رفتیم نمایشگاه. از همون اول شروع کردیم و تخت خواب برای کودک یا حتی یک نفره خیلی کم بود فقط دو تا کلا دیدیم و قیمت کردیم خوب بود اما من هنوز تصمیم نگرفتم چون فعلا قرار نیست بره تو اتاق خودش.

در حین جستجو به سری تابلوهای سنتی دیدیم که با چوب درست شده بود انگار حیاط یه خونه قدیمی بود با درها و راه پله و ... به نظرم خوشکل بود به کاپلو نشونش دادم اونم خوشش اومد گفت بخریم که هم حس خرید نداشتم و هم مونده بودم کجا بزاریمش اما خوب دیگه کاپلو تصمیم گرفته بود پس خریدیم.

کاپلو بهو نگاهش به لوسترا افتاد و گفت بیا بالاخره لوستر بخریم. قبل از ساکن شدنمون تو خونه ما دنبال لوستر رفته بودیم اما در نهایت تصمیم گرفته بودیم بعدا بهریم اما اونشب کاپلو گیر داد بخریم و خودش هم پسندید و من یهو از دهنم در رفت که برای اتاق خودمون هم بگیریم و کاپلو دیگه گیر داد برای اتاق انتخاب کن

یعنی فکر کنید یه گشت زدن ما منجر به این همه خرید شد و هر چی پول تو کارتامون بود رو خالی کردیم و دیگه رضایت دادیم برگشتیم خونمون.

الان کاپلو اومد برم ناهار در بیارم بقیه اش باشه بعد

[ دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ غزال ]

یعنی هی هر روز دارم میگم امروز مینوسم دیگه بعد حوصله ام نمیشه بشینم پشت میز و لپتاپ. حالا ببینم میشه با گوشی پست گذاشت اگه بشه تو تایم هایی که آوا روی پاهام داره برای خواب اماده میشه سعی میکنم پست بزارم.

توی این یکماه اخیر کلی مهمون بازی کردیم. اولیش که دوستم از دبی اومده بود و یکروز اون اومد پیشم یکبار من رفتم پیشش و یکبار هم با دوستامون با هم رفتیم بیرون خیلی خوب بود. البته الان دورهمی هامون و دیدارهامون اگه بچه ها شیطنت نکنن و بشه حرف زد همش شده حرف راجع به بچه ها. الان تازه میفهمم چرا وقتی ادم بچه دار میشه همش راجع به اون حرف میزنه. فکر کن حداقل تا ۶ ماه اول همه دقتت داره با اون میگذره.

اون شب که با دوستان رفتیم بیرون قرار شد بدون بچه بریم که آوا حسابی از خجالت من دراومده بود و گریه ها سر داده بود و تا چند وقت بعد از اون همش بهم چسبیده بود.

یکبار هم به بهانه درست کردن سالاد الویه برای صبحانه دهه محرم رفتیم خونه یکی از همکارام و چون تولدش هم بود براش کیک بردیم و سورپرایزش کردیم اونجا خوب بود شوهر همکارم که انگار خیلی دلش برای بچه داری تنگ شده بود کلی آوا رو بغل میکرد و راه میبرد و سرگرمش میکرد.

بعدش هم مدت ها قرار بود همکارام بیان دیدن آوا که تولدم فرصتی شد که یه ایر و دو نشون بزنیم و گفتن میخوان روز تولدم بیان. منم شروع کردم به برنامه ریزی و لیست غذاها و دسر و مواد لازم برای هر کدوم و اینکه کی هر کدوم آماده بشن رو نوشتم و دیگه خرید کردیم و از روز قبل مهمونی شروع به کار کردم و با اینکه کلی غذا باید درست میکردم اما اصلا استرس نداشتم و خدا رو شکر همه چیز هم عالی پیش رفت و به همه کارهام رسیدم و مهمونی هم خوب بود خدا رو شکر. فقط بعد از رفتن مهمونا و اروم کردن آوا که بدخواب شده بود و جیغ میزد. دیدم از کمردرد اصلا نمیتونم بخوابم اخرش روی مبل خوابم برد.

یکبار دیگه هم دوستامون رو دعوت کردیم و دور هم کلی خوش گذشت.

یکبار دیگه هم رفتم دوره دوستان دبیرستان. بچه ها چندین بار دورهمی گذاشته بودن که هر بار نمیشد برم یکبار یادمه که تو بارداریم بود و وحشتناک ویار داشتم یکبار فامیل های همسر اینجا بودن و ... دیگه اینبار واقعا دوس داشتم برم و رفتم. میخواستم دخترک رو با خودم ببرم اما همسر گفت من نگهش میدارم و تقصیر خودم شد اون اخرش خداحافظیمون زیادی طول کشید و تو همون فاصله که همسر اومده بود دنبالم آوا حسابی جیغ زده بود و هنوز هم تبعاتش که چسبیدن زیاده از حدش به خودم باشه رو دارم میبینم. 

الان جوری شده که حتی میخواد بخوابه باید خیالش راحت باشه کنارش هستم. خدا به خیر کنه سرکار رفتنم رو.

دیگه تصمیم گرفتیم یکم بیشتر بریم بیرون و اگه بتونیم شبا سعی میکنیم بریم ساحل هم هوایی بخوریم و هم یکم راه بریم با دیشب چهارمین شبی بود که رفتیم. یکی دو روز اول آوا غریبی میکرد نسبت به محیط اما الان دوست داره و دیشب که تو کالسکه خوابش برد و خیلی خوب بود.

دخترکم یک هفته دیگه ۵ ماهش تموم میشه و اعتراف میکنم با اینکه دلم نمیخواد اینقدر بهم وابسته باشه چون نمیخوام بعدا اذیت بشه اما خیلی این وابستگیش لذت بخشه و ادم ذوق مرگ میشه که یکی هست تو این دنیا که تو رو کامل و بی عیب میدونه و به تو پناه میبره برای داشتن امنیت.

خوب دخترک خوابش برد منم برم به کارام برسه تا بیدار نشده. زود زود برمیگردم

[ شنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٤:۱٥ ‎ق.ظ ] [ غزال ]

خوب تا باز دیر نشده بهتره پست جدید رو بزارم تا تنبلی موجب نشه که دوباره دیر بشه نوشتن هام. از پست قبل تا الان کلی کار انجام دادیم

اون امتحان مذکور برگزار شد و اون روز بر عکس همیشه آوا خوابیده بود و بیدار نمیشد شیر بخوره تا من بتونم برم به امتحانم برسم به زور بیدارش کردیم بالاخره و شیر خورد و من رو کاپلو رسوند سر جلسه. امتحان رو دادیم و بعدش کاپلو اومد دنبالم فکر میکردم حالا آوا چقدر منتظر منه بعد دیدم خانم گرفته تخت خوابیده البته بعد از یکم بساط گریه (آوا چون شیشه دوست نداره می ترسیدم خیلی گشنه اش بشه)

بعد از اون افتادیم روی دور تند و وسایل سفر رو جمع کردیم قرار بود من برم آرایشگاه که اصلا فرصت نشد و فقط رسیدیم وسایلامون رو جمع کنیم برای تو راه غذا درست کنم و این مدل کارها.

اون شب آوا نزاشت درست بخوابم برای همین صبح ساعت 7 به زور چشمام رو باز کردم و چک های نهایی رو انجام دادیم و رفتیم خونه مامان اینا و خداحافظی کردیم و راه افتادیم به طرف شهر کاپلو اینا.

عصر رسیدیم و آوا کلی برای فامیل پدری دلبری کرد و به همشون می خندید و تحویل میگرفت. دو بار عصر رفتیم بیرون که بعد از یکساعت دیگه دخترک گریه زاری راه انداخت و برگشتیم خونه. کلی دور همی فامیلانه داشتیم که دو تاش که خونه عموهای کاپلو بود دخترک به حدی گریه میکرد که من و کاپلو زودتر برگشتیم خونه اما بازم اروم نمیشد خوابش به هم ریخته بود و بهانه میگرفت.

اینگونه بود که ما فهمیدیم دیگه همه چیز از روال سابقش خارج شده و زندگی جدیدمون یه محدودیت هایی داره که باید مراعات کنیم. اینجوری شد که دیگه تقریبا همش خونه بودیم و فقط روز اخر صبح در عرض نیم ساعت من و کاپلو  بدون دخترک رفتیم برای من شال خریدیم و عصر هم رفتیم خونه عمه کاپلو مهمونی و اون شب کلی بهمون خوش گذشت و زود هم برگشتیم خونه که دخترک اذیت نشه.

فرداش هم تا وسایل رو جمع کردیم و راه بیفتیم ساعت شد 10 و این بار تو مسیر برگشت شدیدا دخترک اذیت کرد و نه خوابش می برد و نه حاضر میشد تو صندلیش بمونه و همش میخواست تو بغل من باشه. خدا رو شکر بالاخره رسیدیم اما حسابی خسته و کوفته شده بودیم.

نتیجه امتحان هم اومد و خدا رو شکر نتیجه خوب بود و اینم به خیر گذشت. 

هر چی میخوام بنویسم یه اثر و ردپایی از دخترک توش هست و هر چی سعی میکنم یه بند بدون نقل از اون بنویسم نمیشه. این روزا دخترک داره تلاش میکنه که با دستهاش چیزی رو بگیره و یه وقتایی هم تلاش میکنه که غلت بزنه و من وقتی بهش نگاه میکنم و این همه تلاش رو می بینم با خودم فکر میکنم چقدر خوبه این همه تمرکز و تلاش برای به دست اوردن خواسته ها. کاش از این نی نی ها یاد میگرفتیم 

امروز هم داداشی به صورت کاملا سورپرایزانه اومد تقریبا یکسال بود که نیومده بود و برای اولین بار آوا رو دید و آوا هم صاحب کلی سوغاتی های خوشکل شد لباس هایی که ذوق دارم زودتر تنش کنم البته این همه لباس رو موندم چیکارش کنم بخصوص که بیشترشون تابستونی هستن و ممکنه تا اون موقع کوچک بشن.

اینم از این چند روز. نوشتن یادم رفته انگار تمرکز ندارم هی از اینور به انور می پرم.

[ دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٥:٥٠ ‎ق.ظ ] [ غزال ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

29 ساله ام. روزهای جدیدی رو در کنار همسرم شروع کردم به این امید که همیشه در جاده زندگی بهترین همراه هم باشیم .امید داریم هر روزی که میگذره یه روز طلایی باشه در دفتر زندگیمون. پرم از خواسته های کوچک و بزرگ که ایمان دارم به تک تک اونا میرسم
RSS Feed

پیوندها