روزهای طلایی من
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ بلند چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

امروز اخرین روز کاری هست و من هر قدر تصمیم میگیرم دختر خوبی باشم و بیشتر بنویسم اما نمیدونم چرا نمیشه.

الان که دارم مینویسم میشه گفت همه جیم زدن و تنها کسی که تو واحد هست خودم هست منم گفتم از این محیط شدیدا اروم استفاده کنم و بیام بنویسم.

خوب از وقتی که ننوشتم تا الان اتفاقات زیر رخ دادن

1- ما بالاخره خدا رو شکر اسباب کشی واقعنی کردیم و الان ساکن خونه خودمون هستیم خونه جدید رو دوست دارم و بخصوص اینکه راحت میتونیم خیلی جاها رو پیاده بریم و نیاز به ماشین نیست بخصوص برای رفتن به خونه مامان اینا.

از مزایای دیگه این خونه اینه که من هر روز صبح یکم زودتر از خونه میام بیرون و اول میرم خونه مامان اینا و بعدش از اونجا سرویس میاد دنبالم و میام سرکار.

2- خانواده کاپلو و خانواده عمه اش در اولین روز به طور رسمی ساکن شدنمون اومدن اینجا و برای تعطیلات 22 بهمن پیشمون بودن (یکی از دلایل رفتن روی دور تند برای مرتب کردن و اماده کردن خونه برای مهمونا اومدن اونها بود وگرنه ما تنبل خوشمون اومده بود و هی کارها رو با کمترین سرعت ممکن انجام میدادیم) خدا رو شکر مهمونی خوب برگزار شد و من سعی کردم تا حد ممکن خوب پذیرایی کنم گرچه اون روزها به خاطر فشاری که بهم میومد شب ها از کمر درد نمی تونستم بخوابم اما خوب گذشت دیگه.

3- یه روز با کاپلو رفتیم تئاتر دیدیم و این تئاتر رو با همکارم و دوست پسرش رفتیم تئاتر بد نبود بهرحال تنوعی بود برای خودش. من خیلی دوست داشتم با کاپلو دو نفری بریم اما خوب یه جورایی تو رودربایستی قرار گرفتیم (خیلی وقتا از این دوست پسر همکار حرص میخورم و دلم به حال این همکار میسوزه و این باعث میشد دلم نخواد باهاش بریم بیرون) اما در کل بد نبود بعدش شام رو با هم خوردیم و اخرش هم رفتیم بستنی خوردیم که من و همکار چون سیر بودیم با هم شریکی خوردیم

4- یه روز که حسابی دیگه تو خونمون جا افتاده بودیم کاپلو گفت خیلی وقته دوستامون رو ندیدیم و این حرفا و من هم سریع جو گیر شدم گفتم برای اخر هفته دعوتشون کن و کاپلو هم همون موقع سریع زنگ زد که نکنه بعدش تنبلی کنیم. سعی کردم خیلی به خودم فشار نیارم اما خوب کاپلو گرچه تلاش میکنه کمک کنه اما چون سرعت کار کردنش پایینه فقط میرسه خونه رو جارو برقی بزنه و عملا همه کارها به عهده خودم هست. مهمونی خوب بود بعد از کلی وقت دیدمشون و دختر کوچلوشون هنوز من رو یادش بود و جالبه چون من همیشه بغلش میکردم این سری هم اومد و خواست بغلش کنم و وقتی بغلش نکردم کلی گریه کرد و حاضر هم نمیشد به بغلش مامان یا باباش رضایت بده و فقط بغل من رو میخواست دیگه کنار خودم نشوندمش و باهاش بازی کردم تا راضی شد و بعد هم با حفظ فاصله ایمنی با همدیگه بازی کردیم به همین هم راضی بود.

5- دیگه موتور مهمونی دادن من گرم شده بود و گفتم تا الان که میتونم خانواده خودم رو هم دعوت کنم بیان هم خونه رو ببینن (البته خونه رو دیده بودن اما خوب دعوت نبود برای کمک در امر اسباب کشی بود اون بار) هم دور هم باشیم چون خیلی وقت بود ندیده بودمشون. دیگه با کمک مامان یه مهمونی خوب خدا رو شکر دادیم و همه هم از غذاها تعریف کردن و کلی خوش خوشانم شد بعد که مهمونا رفتن تازه فهمیدم چقدر خسته شدم اما به جاش تا چند روز نیاز به اشپزی نداشتم از بس غذا درست کرده بودم.

6- برای عید هم برنامه داشتیم که بریم پیش خانواده کاپلو. به بابای کاپلو گفتم شما بیاین که گفت تازه اونجا بودیم و بعد هم وقتی نی نی بخواد بیاد باز میاییم قرار شد ما بریم ولی وقتی رفتیم دکتر و دکتر یه جورایی بهم یه سری مراعات ها رو داد ترجیح دادم بمونم اینجا و انشاالله بعد کاپلو خودش یه سر بهشون بزنه و برگرده تازه عروسی هم دارن که فعلا ما دعوت نشدیم و من لباس هم ندارم البته. 

انگار باباش ناراحت شده بود من نمیرم اما خوب برام سخته هم مسیر زیاده و هم اونجا هی بخوام مراعات کنم اذیت میشم

انشاالله این مدت هم به سلامتی بگذره و نی نی صحیح و سالم و خوش اخلاق بیاد پیشمون.

7- برای نی نی هم یه سری خرید کردیم و تصمیم گرفتیم براش اتاق نچینیم چون به اتاقش بعد از دنیا اومدنش نیاز داریم و فعلا هم که قرار نیست جدا بخوابه ترجیح میدم بهر حال خانواده کاپلو هم وقتی بیان اینجا نیاز به یه اتاق دارن و اینجوری شد که فعلا ترجیح دادیم وقتی براش اتاق بچینم که یکم بزرگتر بشه و بخوایم جداش کنیم . حالا تا چه حد روی این تصمیم بمونیم خدا بزرگه. اخه دیشب کاپلو میگفت کی براش اتاقش رو تزئین کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیروز براش گهواره خریدیم برای تو اتاق خودمون کاپلو ذوق داشت فکر میکرد الان اتاق رو بچینه این مدت زودتر تموم میشه 

یه پست دیگه هم سعی میکنم تا قبل سال نو بنویسم.

[ چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ غزال ]

امروز 6 بهمن چهارمین سالگرد یکی شدن من و کاپلو هست و لازم بود حتما اینجا بنویسمش. وسط شلوغی این روزهامون شاید نشه که امروز برنامه خاصی داشته باشیم اما همین که حس میکنم چقدر خوبه که این روز هست توی تاریخ زندگیمون و چقدر قشنگه که دختر کوچلومون هم توی این روزها داره خودنمایی میکنه عالیه و به همه چیز ارجحیت داره و خدا رو هزاران بار شکر میکنم به خاطر همه لطفی که به من و ما داشته.

عارضم خدمتتون که بالاخره اسباب کشی نمودیم همین جمعه و دیروز برنامه داشتیم که با کاپلو بریم اون خونه قبلی رو تمیز کنیم و یه خونه مرتب و تمیز تحویل صاحبخونه بدیم اما من یه گوش دردی گرفتم که خدا برای هیچ کس نیاره. اصلا نمی تونستم بخوابم و دلم میخواست گریه کنم. با درمان های خانگی مامان جان خدا رو شکر الان خوبم و چقدر قدر این سلامتی رو میدونم. واقعیت اینه که من حدود دو هفته قبل سرماخوردم و متاسفانه چون قرص نمیتونم بخورم با وجود تلاش برای بهبود به خاطر کارهای زیاد هفته قبل و نداشتن استراحت (تمیز کردن خونه جدید، جمع کردن وسایل خونه قبلی و بسته بندی، چیدن یک سری از وسایل توی خونه جدید) هیچ تاثیری حاصل نشد و هر روز یه علامت جدید از این سرماخوردگی بروز میکنه و دیروز که این گوش درد امانم رو بریده بود. اینجوری شد که طفلک کاپلو تنهایی رفت و بعدش هم داداشم زحمت کشید رفت کمکش و با هم خونه رو تمیز کردن و 11 شب برگشت خونه. میخواستم امروز کار رو تعطیل کنم بریم سینما اما خوب معلوم نیست برنامه چی باشه و واقعیتش ترجیح میدم زودتر خونه جدید رو سروسامان بدیم و بریم ساکن بشیم دلم برای دو نفره زندگی کردن تنگ شده. بریم خونه جدید به اسم واسه دخترک فکر کنیم و کلی برنامه ریزی های دیگه بخصوص اینکه تا الان هیچ خریدی واسش نکردیم و همه رو محول کردیم به بعد از اسباب کشی.

دیگه خدمتتون عارضم که اتفاق خاص دیگه ای نیفتاده دعا میکنم همه خانواده ها تنشون سالم باشه و سلامت اتفاق جاری هر روزمون باشه (این روزها چقدر خبر مریضی هایی شنیدم که اصلا فکرش رو هم نمیکردم و می فهمم چقدر سلامتی خوبه و این که میگن هیچ نعمتی سلامتی نمیشه فقط شعار نیست و چقدر مهمه)

شدیدا دلم تفریح و گردش میخواد و اینم مثل خیلی کارهای دیگه محول شده به بعد از انجام کارهای خونه می بینید چقدر لازمه زودتر خونمون چیده بشه.

راستی خونه جدید رو دوست دارم اتاق خواب رو چیدیم و خوب شد هال جای ناهارخوری و مبلمان ها به خوبی جور شد و خونمون روح گرفت فقط معضل اصلی چیدن کتاب های بیشمار من و کاپلو هست و ظرف هایی که من نمیدونم توی کدوم کابینت و چه جوری جاش بدم. باشد این دو مورد هم زودتر انجام بشه.

[ سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ غزال ]

سلام 

اول غر بزنم یا تعریفی ها رو بگم؟؟

نمیدونم چه قصه ای شده که کارهای عمده خونه تموم شده اما ریزه کاریها هنوز تموم نشده یعنی الان من دقیقا نمیدونم اینا دارن چیکار میکنن که این ریزه کاری ها تموم نمیشه البته شاید دلیلش این باشه که شب ها یکی دو ساعت میان چارتا اره کاری میکنن و دوباره بقیه کارها میمونه.

دیروز با کاپلو رفتیم شیرالات ببینیم والا من نمیدونم چرا اینقدر قیمتا بالاست البته نمیدونم چرا من حوصله هم ندارم و خیلی با کلاس به کاپلو میگم من سلیقه ات رو قبول دارم هر کاری دوست داری بکن!!!!!!!!

الان بیشتر از هر چیزی دلم میخواد خونمون جمع و جور بشه و بریم خونمون.

طفلک خانواده کاپلو تو این تعطیلاتا هی دلشون میخواستن بیان پیش ما و هی منتظر بودن ما اسباب کشی کنیم بعد بیان که هی ما اسباب کشی نکردیم و اونا هم انگار میخوان این سری بیان تو خونه جدید بی خیال سفر میشن.

-------------------------------------------------------

سارا اومده دنبال کارهای مدرکش اون شب با کاپلو و مامان رفتیم دنبالش و تو راه که برمیگشتیم خونه داشت هی میگفت اه این مغازه تازه باز شده اه شعبه جدید هاکوپیان اینجا زدن. یهو پرسیدم مگه اینا رو ندیدی و کاشف به عمل اومده یکسال بیشتر هست که نیومده و من کلی متعجب شدم اصلا باورم نمیشه این همه مدت بوده که ندیده بودیمش!!!!!!!!!!!! دیگه فکر میکردم نهایت 5-6 ماه هست و بیشتر باورم نمیشه چقدر این روزهای عمرمون داره به سرعت میگذره.

اون شب بعد کلی وقت دور هم بودیم خوش گذشت. تولد برادرزاده بزرگتر نزدیکه و اون روز که اومده بود خونمون میگفت عمه دلم میخواد لاک از همه رنگ داشته باشم اما مامانم نمیزاره و من ذوق میکردم این دخترمون برعکس خواهرش خیلی دنیاش دخترونه است دلم میخواد براش چندین رنگ لاک بگیرم اما نمیدونم مامانش اجازه میده یا نه.

جالبه برادرزاده کوچیکه عین منه میگن هم از لحاظ قیافه شبیه منه (من خیلی متوجه نمیشم اما کسایی که خیلی وقته منو ندیدن و این کوچیکه رو می بینن سریع بهش میگن عین بچگی های منه البته خودش میگه نخیر من خوشگلترم) هم از نظر برخی رفتارهاش مثلا بارزترین رفتارش اینه که ازش میپرسی چی دوست داری برات بگیرم هر چی فکر میکنه به هیچ نتیجه ای نمیرسه و نمیدونه چی میخواد اما بزرگه هر وقت ازش می پرسی چی دوست داری کلی چیز هست که دلش بخواد و دقیقا تکلیفش با خودش روشنه و این ها هست که من کلی کیف میکنه با بزرگه چون دقیقا ضعف های من رو نداره.

----------------------------------------------------------

اصل این پست نوشته شده برای اینجاش: راستش با توجه به اینکه اصولا ادمی هست که سعی میکنم مثبت فکر کنم و بخصوص کاپلو هم این مدلی هست فکر نمیکردم اینقدر استرس ناک باشه این دوران. دورانی که نگران سلامتی کوچلوتون هستی و هیچ کاری هم از دستت برنمیاد خیلی و باید صبر کنی و امیدوار باشی حالش خوب باشه و از همه ریسک ها به سلامت بیاد بیرون. ولش کن مثبت فکر میکنیم!!!!

خدایا مواظبش باش و سالم و سلامت بیارش پیش ما.

[ چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٤ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ غزال ]

سلام به دستور لاندای عزیز الان اینجام و می نویسم و گرنه معلوم نبود کی میخواستم بنویسم.

خوب اول اینکه ما هنوز نرفتیم خونمون و کارهای خونه هنوز تموم نشده  اما کاپلو قول داده دیگه واقعا اخراشه امیدوارم همینطور باشه.

روزهایی که گذشت کلی مریض شدم و عصرها واقعا سخت بود اما خوب الان خیلی مبهم یادم میاد اما خوشحالم که تموم شدن و روزهای پیش رو قطعا روزهای بهتری خواهندبود.

خوب بریم سر اصل مطلب:

من و کاپلو سفر دو نفره به اون معنی که من بخوام نرفته بودیم و همیشه دوست داشتم هر تغییری قراره تو زندگیمون اتفاق بیفته اولش ما دو نفره بریم سفر. قرارمون بود امسال حتما دو نفره یه مسافرت بریم که به مسافرت دسته جمعی تابستون منجر شد و من هر جور حساب و کتاب میکردم به این زودی فرصت اون سفر دو نفره مورد نظر به دست نمیاد.

اینگونه شد که ما تصمیم گرفتیم سفر بعدی رو حتما حتما سه نفره بریم اما نفر سوم اینقدر باید عزیز می بود که من بی خیال سفر دو نفره بشم و من فکر کردم کی می تونه از فینقیل عزیزتر باشه. حالا اون نفر سوم وارد زندگیمون شده و گرچه از همون اول کلی شیطون بود و حسابی مامانش رو اذیت کرد اما فدای سرش. اینجوری بود که فینقل ما وارد زندگی دو نفره ما شده و حسابی همه چیز رو عوض کرده بخصوص اینکه بخاطر حال بد من مجبور شدیم بیایم خونه مامان اینا و عملا کلی وقته زندگی دو نفره تعطیل شده تا انشاالله بریم خونه خودمون.

تصمیم به بچه داشتن سخت ترین تصمیمی هست که ادم می گیره بخصوص تو شرایط من. همیشه دوست داشتم وقتی تصمیم به بچه دار شدن می گیریم حتما خونه داشته باشیم که خوب شرایطش پیش اومد و ما خونه ای داریم که لازم نیست نگران اسباب کشی باشیم. دوست داشتم شرایط مالیمون به یه ثبات رسیده باشه که  گرچه کلی قسط داریم اما قسط هامون به این زودی ها تموم نمیشه  پس خدا رو شکر می کنیم و بی خیال این موضوع بشیم بهتره. خوب علاقه شدید کاپلو به نی نی هم که نمیشد ازش صرفنظر کرد و یه سری مسائل دیگه که می تونست در اینده نگران کننده بشه و بهتره اینجا ازش بگذریم اینگونه شد که وسط درس و پایان نامه ای که پا در هوا مونده یه تصمیم بزرگ گرفتیم و خدا کمک کرد و انشاالله تا اخرش هم حمایتش رو از ما نگیره و کمکمون کنه.

هنوز معلوم نیست فینقل ما جورابش چه رنگیه اما اونم به زودی مشخص میشه و میام بهتون خبر میدم. تا حالا هم که ننوشتم یه دلیل داشت اونم اینکه خیلی دلم میخواست روزی که اینجا می نویسم حالم خوب باشه خدا رو شکر الان مدتی هست که بهترم و تازه این هفته بعد از مدت های طولانی بیرون رفتم و تازه فینقیل اولین عروسیش رو هم رفت.قلب

تازه اسم هم نداریم واسش و هنوز بهش فکر هم نکردیم در این مورد نیز هر گونه کمکی پذیرفته میشود.

برای بعد از مدت ها کافیه بقیه اش باشه بیام کم کم بنویسم.

[ چهارشنبه ٩ دی ۱۳٩٤ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ غزال ]

سلام

ماشاالله اینقدر دیر به دیر می نویسم که روم نمیشه دفعه بعد قول بدم که زودتر می نویسم.

خوب از کجا شروع کنم. ما همچنان درگیر کارهای خونه هستیم و تعمیرات هنوز ادامه داره و یه جورایی مخارج از حساب و کتاب ما بیشتر شده اما ما دو نفر خیلی خوشحالانه داریم پیش میریم.

اصلش قصه از این جا شروع شد که من به کاپلو گفته بودم که بیشتر از 10 تومن برای تعمیرات خونه هزینه نمیکنیم دلیلش هم این بود که کلی هزینه های دیگه داریم و من برنامه داشتم تا اخر سال یکی از قرض هامون رو تسویه کنم (وام که به قوه خود باقی هست میخواستم زودتر قرضمون رو بدیم با اینکه بهمون فشار نمیارن اما خودمون باید مراعات کنیم دیگه) اما دقیقا یه روز کاپلو تصمیم گرفت بره خونه همسایه ها رو یه نگاه بندازه و از اون روز کاپلو تغییر کرد که بیا یکم فقط یکم بیشتر هزینه کنیم اما خونمون خوشکل بشه خوب این یکم تا الان خیلی بیشتر شده و فکر کنم از دو برابر هزینه اولیه هم بیشتر بشه. جالبیش اینه که کاپلو هی منو اذیت میکنه و میگه تو اصلا نگران نباش فقط پول بده به من دیگه کاری به بقیه کارا نداشته باشخنده ولی خوب خوشحالم که با ذوق دنبال کارهای خونه میره انشاالله تنش سلامت باشه.

خبر دیگه اینکه ما برای وام (یه وام دیگه) اقدام کرده بودیم اما چون حساب کاپلو تو شهر خودشون بود و اونا هی اذیت میکردن که امتیازش رو انتقال بدن اینجا که از اینجا وام بگیریم. در نهایت بانک یه پیشنهاد به ما داد که شما مدارک رو اینجا کامل کنین بعد ما می فرستیم شهر کاپلو و وام رو به حسابتون واریز میکنن. خوب تا مدارک رو کامل کردیم و اینها طول کشید چون هر روز یه چیزی میخواستن مثلا من به عنوان ضامن باید چک میدادم و چون دسته چک نداشتم تا درخواست دادم و صادر شد یکم طول کشید یا داداشم رفته بود چک داده بود و اینا یادشون رفته بود ازش امضا بگیرن و ...

بالاخره مدارک تکمیل شد و قرار شد خودشون بفرستن بانک شهر کاپلو. ما در حال طی کردن این پروسه بودیم که زنگ زدن بیا بقیه پول ماشین رو بدین خوب ما هم که هیچی پول نداشتیم و من مجبور شدم دوباره از مامانم پول قرض بگیرمناراحتنیشخند بالاخره پول ماشین رو دادیم و قرار شد خبر بدن اما بشنوید از وام. ده روزی میشد که مدارک از اینجا فرستاده بودن و اونجا هم به بانک تحویل داده نشده بود من که هر روز حرص میخوردم و هی هم نمیخواستم از کاپلو سوال کنم اما نکته جالبش این بود که کاپلو شدیدا خونسرد بود و میگفت اینجا ایرانه فکر میکنی چی شده؟ مدارک رسیده به بانک سرپرستی و یه کارمند هم انداخته تو کشوی میزش تا یه روز یادش بیفته باید اینا رو بفرسته به بانک مورد نظر ما. بالاخره با پیگیری های مداوم مدارک وام ما رسیده به بانک مورد نظر. اما الان اونجا داره اذیتمون میکنن که کی گفته اونجا مدارک رو تحویل بدین باید ضامن از همین شهر باشهگریه (اینجا خداییش چند تا فحش لازم دارن خوب راهی بود که اول خودتو گفتین اما چون مثلا این راه رو کارمند گفته الان رئیس قبول نمیکنه یا بالعکس بهر حال اینجا ایرانه) بدیش هم اینه که اصولا نمی تونیم روی پیگیری کردن داداش کاپلو حساب کنیم که ازش بخوایم بره ببینه چه خبره چون میدونم کار خودش رو هم به زور انجام میده دیگه چه برسه به کار بقیه.

حالا وام ما جور نشده  اما ماشینمون رو تحویل گرفتیم خدا رو شکر. حالا انشاالله این وام جور بشه که پول مامان رو پس بدیم تا بیشتر از این شرمنده نشدیم (درسته اونا هیچی نمیگن ولی خوب دیگه تا الان خیلی ازشون پول قرض گرفتیم و من فکر میکنم این اصلا درست نیست چون مگه وظیفه اوناست جور ما رو بکشن)

اینم از اخبار این مدت. بهرحال اینجوری شده بود که کلی سرمون شلوغ شده و حقوقمون هم تا واریز میشه سریع خرج هزینه های خونه میشه و یکم برنامه ریزی مالی از دستمون در رفته انشالله اینا تموم بشه که من بتونم با خیال راحت واسه خودم برنامه ریزی کنم. ببینم با خودمون چند چند هستیم.

اتفاق دیگه ای که بنویسم ازش اینه که مانتو دوست داشتنیم که فقط دو بار پوشیده بودمش و خیلی هم دوستش داشتم خراب شد. اون روز دانشگاه بودم و با ماشین رفته بودم داشتم برمیگشتم که حس کردم حالم خوب نیست ماشین رو نگه داشتم و یکم تو ماشین بودم تا حالم بیاد سرجاش بعد فکر کردم حتما فشارم افتاده پیاده شدم که برم یه چیزی بخورم همین که پیاده شدم دو قدم راه رفتم افتادم و پخش اسفالت خیابون شدمخنده (اون موقع خیلی بد بود ) فکر کن با اون حال پاشدم یکم مانتوم رو تمیز کردم و یکم نشستم حالم بهتر شد رفتیم کلی هم خرید کردم و برگشتم خونه. یکم کاپلو دعوام کرد که چرا با این حال بازم رفتم خرید کردم و دیگه دید حالم بده دلش سوخت و نازم کرد. فرداش که مانتو رو نگاه میکردم دیدم سوراخ شده و انقدر ناراحت شدم که حد نداشت حالا کاپلو قول داده برام دوباره مانتو بخره اخه من کی دوباره بیام تهران مانتو بخرمخنده. خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد.

دیگه چی بگم؟؟؟ امروز سرکار نیستم یعنی همه خانومای همکار رفتن سفر از طرف اداره و من با توجه به اینکه حالم این روزها خیلی خوب نیست اجازه نداشتم برم یعنی کاپلو و خودم به این نتیجه رسیدیم نرم و به جاش این مدت رو بمونم خونه و لذتش رو ببرم. الان هم از صبح پاشدم و لباس شستم و اشپزخونه رو مرتب کردم و سرویس بهداشتی رو شستم و قسط هامون رو واریز کردم و خیالم راحت شده و یکم حساب کتاب کردم واسه خودم و الان هم با خیال راحت نشستم وبلاگ بازی میکنم که گفتم یکم بنویسم از این روزهایی که درسته کلی شلوغه اما هر لحظه اش لطف خدا توش جاری هست و خوشحالیم از بابت همه این اتفاقات خوبی که در حال وقوع هست.

بقیه اخبار باشه برای پست های بعد

[ دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٤ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ غزال ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

29 ساله ام. روزهای جدیدی رو در کنار همسرم شروع کردم به این امید که همیشه در جاده زندگی بهترین همراه هم باشیم .امید داریم هر روزی که میگذره یه روز طلایی باشه در دفتر زندگیمون. پرم از خواسته های کوچک و بزرگ که ایمان دارم به تک تک اونا میرسم
RSS Feed

پیوندها