روزهای طلایی من
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ بلند چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

سلام

بیشتر از دو ماهه هیچی ننوشتم. نمیدونم روزها خیلی مثل هم شدن یا من زیادی تنبل شدم.

این هفته شدیدا شلوغ بود برامون. کاپلو که طبق معمول کلاس بود و روزهایی که اون کلاس نداشت این هفته من کلاس داشتم و اینجوری شد که تقریبا کل هفته رو خونه نبودیم و در منزل پدر و مادر اسکان داشتیم و فقط اخر شب به صرف خواب میرفتیم خونه که این تا فردا هم ادامه داره.

دخترکم بزرگ شده و عشق مامان و بابا و مامانبزرگ و همه و همه شده. اونقدر که داییش یه وقتایی عصرا سر موعد پارک رفتن دختری میاد و ایشون رو در پارک زیادت میکنه و عاشق اینه که بخواد از تاب پایین بیاردش و مقاومت دخاری رو برای موندن اونجا ببینه.

این هفته که دیر میومدم روز اول دیر اومدنم وقتی برگشتم دختری نه تنها ازم استقبال نکرد بلکه اصلا تحویلم نگرفت و نشون داد باهام قهره یعنی حتی بغلم هم نیومد و بعد از یک ربع باهام اشتی کرد. 

روز بعد هم همینجور بود اما بغلم اومد ولی وقتی باباش چند ساعت بعد از من اومد پیشش اونقدر با ذوق و هیجان تحویلش گرفت که من حسودیم شد.والا این همه زحمت بکش.

دو هفته درگیر یه مسئله ای شده بودیم که واقعا بهم سخت گذشت و اینقدر استرس کشیدم تا خدا رو شکر بالاخره حل شد گرچه بار مالی هم تا حدی به جا گذاشت اما در مقایسه با اتفاقی که میتونست بیفته اصلا این بار مالی به چشم نیومد برامون و خوشحال هم شدیم که تموم شد.

توی اون برهه داشتم برنامه میریختم که یه سفر بریم شیراز شدیدا دلم هوای شیراز رو کرده بود و همون حوالی این مسئله اتفاق افتاد که دیگه دل و دماغ روزهای عادی هم نبود چه برسه به مسافرت. از بعد اون هم حسابی سرمون شلوغ شد که به کارهای خودمون هم نمیرسیم چه برسه مسافرت. بعدش هم که ماه رمضون و بعدش هم دیگه گرمه و شیراز کیف نمیده. اینجوری شد که الان با دیدن هر عکسی که از شیراز می بینم دلم میخواد. انشاالله خرداد یا تیر هم یه سر بریم پیش خانواده کاپلو و یه تنوع بشه واسمون و اونا هم یکم نوه بازی کنن و دخترک هم یکم فامیل بازی کنه بهش خوش بگذره

داداش هم برنامه اسباب کشی دارن و نکته خوبش هم اینه که اینبار خیلی به ما و مامان اینا نزدیکن. یعنی پیاده چند دقیقه بیشتر نیست.

چقدر وقتی نمینویسی نوشتن سخت میشه کلی فکر کردم تا همین ها رو هم نوشتم

امیدوارم همش اتفاق های خوبی تو راه باشه و دروغ چرا شدیدا نگران هفته اینده و نتیجه اش هستم. امیدوارم روزهای خوبی در انتظار ما و بچه هامون باشه

 

[ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ۳:٤٤ ‎ق.ظ ] [ غزال ]

تو این مدت که دوباره تنبلی کردم کلی حرف دارم

چیزایی که یادمه: تعطیلات ۲۷ اذر رو کاپلو رفت پیش خانوادش و من دخترک هم رفتیم خونه مامان مستقر شدیم و دخترک با بابام دوست شد و البته شدیدا به من وابسته تر. شب اول مصیبتی کشیدم تا بخوابونمش چون جاش عوض شده بود. وقتی کاپلو برگشت بزرگترین نگرانیش این بود که دخترک نشناسدش یا تحویلش نگیره که با یه لبخند و ذوق گنده ازش استقبال کرد و خیال باباش رو راحت کرد.

مرخصی منم تموم شد و به ۲۰ روزی تمدیدش کردم و خدا رو شکر تو این مدت یه قسمت از پروسه دندون در اوردن دخترک پیش رفت و بی قراری هاش و بی تابی ها و نخوابیدناش رو خودم پیشش بودم الان یکی از دندوناش نیش زده. دلم میخواد براش جشن دندونی بگیرم. انشاالله که بشه

الان هم خواهر کاپلو اینا اومدن و اینجا هستن و این دو سه روز بیشتر به پذیرایی و گردش بردن اونا گذشت. امشب میرن و منم باید کارام رو بکنم که فردا باید برم سرکار.

تو این مدت عروسی برادر پانی هم بود که دقیقا همون روز دختر خاله مامان فوت شد و طفلی سوخته بود و مرگ واقعا ناراحت کننده ای داشت دیگه مامان که نیومد عروسی و ما هم دو ساعتی رفتیم و تبریک گفتیم و کادوهامون رو دادیم و برگشتیم. فرداش هم که مجلس ختم بود و اونجا بودیم. دلم نمیخواست دخترک رو ببرم همچین جایی. شب اول نبردم و برای خاکسپاری هم ما موندیم خونشون و بقیه مواقع اوضاع اروم بود و فقط دخترک کلی ادم دید و یکم غریبگی کردنش رو کمتر کرده. با اینکه بغل کسی نمیره اما خوب گریه هم نمیکنه وقتی میخوان باهاش بازی کنن.

دیگه اتفاقاتی که افتاد اینه که یه کاری که قرار بود یکی برام انجام بده نه تنها انجام نداد بلکه تلفن هام رو هم جواب نمیده و الان کشف کردم حتی منو بلاک هم کرده که نتونم زنگ بزنم واقعا درک نمیکنم چرا همچین کاری رو میکنن ملت. مثل ادم گوشی رو بردار و بگو انجام نمیدم یا ندادم یا نمیخوام بدم تازه پول هم گرفته ازم. حالا باید از اول خودم بشینم ببینم میتونم انجامش بدم یا نه.

برم مهمونا از گردش اومدن و دخترک هم بیدار شد. ناهار باید بهشون بدم. کلی کار دارم

[ جمعه ۱٧ دی ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ غزال ]

نمیدونم چی به سر ما دو نفر اومده که اینجوری شدیم

من چند وقت پیش تو سایت دیوار میچرخیدم و کالسکه ها رو نگاه میکردم بعد یه موردی رو دیدم که کلی کالسکه داشت و من فکر کردم چرا ادرس مغازه رو نداده. یع شب با کاپلو رفتیم بیرون و گفتیم بریم کالسکه ببینیم و یکی دو مورد رو دیدیم و تقریبا معیارهامون رو دسته بندی کردیم. من یه لحظه گفتم من همچین چیزی تو دیوار دیدم بریم ببینیم اون چیه. زنگ زدیم و فهمیدیم اینا تو خونه کار میکنن. رفتیم و کلی کالسکه رو چیده بودن تو خونشون و دیدن همان و یهو کاپلو گفت این مدل خوبه رنگش رو انتخاب کن بخریم و با کالسکه از خونشون اومدیم بیرون

من دلم میخواست کلی بگردم اخه. من که این مدلی خرید نمیکنم. یعنی کل فرایند دیدن و خرید کالسکه ۱.۵ بیشتر طول نکشید.

چند روز بعد هم به کاپلو گفتم بریم مانتو ببینیم من برای سرکار مانتو میخوام اما امشب فقط ببینیم. دخترک رو دادیم تحویل مامان و رفتیم و من یه جا مد نظرم بود اما کاپلو گفت بریم فلان جا رو هم ببین بعد میریم اونجا. اینجوری بود که مغازه اول اولین مانتو که پوشیدم رو خریدیم و توی یکی دو تا مغازه دیگه رفتیم و یک مانتو دیگه هم اونجا خریدیم و برگشتیم خونه. یعنی خودم هم مات و متحیر این مدل جدیدم شده بودم. تازه اون جایی که من پیشنهاد کرده بودم رو هم نرفتیم ببینیم. یعنی با رفت و برگشت و همه اینا دو ساعت هم نشد

امروز هم دخترک رو گذاشتم پیش مامان و رفتم چند تا کار رو انجام بدم که یکیش انجام نشد و دوباره باید فردا برم. مامان میگفت دخارک رو خوابونده بوده یهو بلند شده و تو اشپزخونه و دور و برش رو نگاه کرده چون منو ندیده یهو بغض کرده. این موضوع دو بار دیگه هم تکرار شده. باز خدا رو شکر با مامانم خوبه وگرنه دخترکم کلی اذیت میشد.مامان قربونش بره

[ سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٥ ] [ ٤:٤٧ ‎ق.ظ ] [ غزال ]

من سردمه این سرامیکای خونه سرده و من پا میزارم روش سرما تا عمق وجودم نفوذ میکنه

خوب از اول هفته شروع کنم که بالاخره به حول و قوه الهی لوسترای خونمون نصب شدن و من از همین تریبون اعلام میکنم خیلی خوشکل شده و من خیلی دوستش دارم یعنی همین که روشنش کردیم عاشقش شدم.

تا اینجا رو دقیقا شنبه هفته پیش نوشته بودم. هفته قبل اوایل هفته سرد شده بود و به خاطر باد و خاکایی که میومد ما کلا خونه نشین شده بودیم و سرما هم به خونمون تشریف فرما شده بود. خونه قبلیمون اصولا خیلی سرد نمیشد اما اینجا سرامیکا حسابی سرد میشدن و من اساسی دلم میخواست فقط جوراب بپوشم

اما از روز یکشنبه هوا بهتر شد و اون سرما رفت تا امروز که ما کولر روشن کردیم باز.

تعطیلات رو خانواده کاپلو اومدن پیشمون یعنی در واقع اومدن آوا بازی (اصطلاحی که عموش برای این سفر به کار میبرد) بگذریم که قرار بود یکشنبه شب پیشمون باشن و اینقدر دیر راه افتادن که دوشنبه شب رسیدن

 سعی کردم بهشون خوش بگذره و غذاهایی که خودشون کمتر میخورن رو درست کردم مثل ماهی و میگو و این مدل غذاها. 

یک شب هم همگی رفتیم بازار یکم چرخیدیم و بعد هم رفتیم یه رستوران که کنار دریا بود و با صدای دریا شام خوردیم و یکم عکس گرفتیم برگشتیم خونه

فرداش که من مشغول ناهار و شام بودم گفتم برای شام اسنک درست میکنم که بریم دریا بخوریم اما نشون به اون نشون که این تنبلا از در خونه هم بیرون نرفتن. دیگه ساعت ۸ شب بود من گفتم حوصله ام سر رفته اگه برنامه بیرون رفتن ندارین حداقل یه فیلم بزارین ببینیم.

کاپلو برامون فیلم چهارشنبه رو گذاشت و همگی با هم نگاه کردیم و همین با هم نگاه کردن باعث شد کلی به فیلم بخندیم. فیلم قشنگی بود دوستش داشتم. اونروز هم چهارشنبه بود

پنج شنبه صبح که کاپلو رفت سرکار و بابا و داداش و خواهر و خواهرزاده کاپلو رفتن خرید و من و مامانش موندیم خونه چون آوا اذیت میشد. عصر هم باز رفتیم ساحل این بار مامان من هم اومد. خواهر کاپلو رفت توی اب اما ما موندیم دورتر باد هم میومد و یه روسری کرده بودیم سر آوا عین حاج خانوما شده بود کلی همگی باهاش عکس انداختیم و همه حسابی قربون صدقه اش رفتن.

اتفاق باحال دیگه ای که افتاد یه پسر دستفروش اومد پیشمون و گفت بادبادک بخرین و ما گفتیم خوابیده دخترمون و کوچلویه هر وقت بزرگ شد میخریم. بعد که آوا بلند شده بود و تو بغل کاپلو بود پسره بدو بدو اومد و گفت حالا بیدار شده بخرین براش داشتیم بهش توضیح میدادیم این هنوز کوچیکه که به زور بادبادک رو داد دست آوا و حالا آوا ولش نمیکرد عاشقش شده بود ما هم براش خریدیم. اینقدر دوستش داشت که وقتی عموش اومد بادبادک رو گرفت آوا شروع کرد به گریه که چرا از دست گرفتی و تا اخر شب با عموش قهر بود. اینقدر این حرکتش بامزه بود که کلی خندیدیم.

هنوز هم بادبادکش رو دوس داره و کلی باهاش حرف میزنه.

جمعه هم تا بلند بشن و وسایلشون رو جمع کن برای تو راهشون میگو پلو درست کردم و بعد هم بلال درست کردیم خوردن و راه افتادن و دوباره ما موندیم سه نفری.

در کل خوب بود به جز مواردی که هی مامان کاپلو میخواست به زور چیزای مضر به آوا بده از چایی گرفته تا شکلات و این باعث میشد کلی حرص بخورم و هی بگم هنوز بچه است بهش ندین اینا رو اما در نهایت روز اخر بهش حلوا مسقطی داد و که من دیگه به روی خودم نیاوردم و وانمود کردم ندیدم.

امروز هم یکم خونه رو جمع و جور کردم و الان اومدم بنویسم.

آوا نوشت:

دخترم چند روزیه حسابی بَ بَ میگه. حسابی با خودش تو آینه حرف میزنه و هی دست میکشه به آینه که بغلش کنه (به خودش تو آینه میگیم آبجی). شروع کردم بهش غذا میدم و حسابی قاشق رو دوس داره و میگه آب هم با قاشق بهم بدین. من فعلا سعی میکنم بهش شکر یا نمک ندم و دخترک هم خمینجوری قبول کرده و موافقه. بماند سر همین هم کلی با مامان کاپلو چک و چونه زدم و اونم هی میگفت این چیه بهش میدی غذای بی مزه ( خانواده کاپلو شدیدا شیرین خور هستن وگرنه به نظر من مزه اش بد هم نبود)

[ شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ غزال ]

نمیدونم قبلا راجع به برقکار خونمون نوشته بودم یا نه. ادم به شدت بدقول اما کاربلد.

برای لوستر چون برقش مشخص نبود و براش سیم نکشیده بودن از قبل مجبور شدیم بگیم خودش بیاد و این کار رو انجام بده بعد از کلی زنگ و امروز اومدم و فردا میام و این حرفا بالاخره چهارشنبه ساعت ۹ شب اومد و تنها کاری که کرد لوستر رو که از قبل سرهم شده بود نصب کرد و گفت جمعه باید توی روز بیاد و سیم کشی رو انجام بدم و لوستر اتاق خواب رو هم نصب کنه. جمعه ساعت ۱۱ زنگ زدیم هنوز خواب بود و گفت ۲.۵ یا ۳ میاد و ساعت ۴ دوباره زنگ زدیم که جواب نداد و بعد هم هوا تاریک شد و دیگه نمیشد سیم کشی رو انجام بده و برای همین بهش زنگ نزدیم حالا این پروسه چقدر طول بکشه خدا عالمه!!!!

لوستر هم خوبه بد نیست فقط سقف ما دیگه زیادی شلوغه کل سقف پر از لامپ و ... است من کلا خلوتی رو بیشتر دوس دارم اما در کل بد هم نیست.

با توجه به انتظار هر روزمون برای برقکار هیچ جا نرفتیم و اما به جاش کلی فیلم دیدیم. دو تا فیلم رو خودم دیدم اما کلی طول میکشید مثلا ذهن زیبا رو که دو ساعت بود من تو ۴.۵ ساعت دیدمش. دیگه چی دیدم؟آهان hidden face هم دیدم اسپانیایی بود و جالب بود دوست داشتم. کلی فیلم ایرانی هم دیدم ملبورن که اصلا خوشم نیومد فکر کن ۱.۵ ساعت الکی استرس وارد میکنن. آسمان محبوب دیدم،اژدها وارد میشود دیدم دیگه یادم نیست

یه کتاب هم تو این مدت خوندم استخوان های دوست داشتنی. میخواستم تو این مدت کلی کتاب بخونم اما اصلا فرصت نمیشه.

اینم از فعالیت های مفید من در مدت آوا داری.

آوا هم کلی بزرگ شده دخترکم. یکی از تفریحاتمون اینه که وقتی میریم تو اتاق خواب میپریم جلوی آینه و آوا کلی با نی نی تو آینه حال میکنه و به هم میخندن. جدیدا بهش میگم مامان رو بوس کن اگه حوصله داشته باشه بهم حمله میکنه و صورتم رو میخوره و حس میکنم مفهوم بوس کردن رو می فهمه شاید هم اتفاقیه. نمیدونم

با توجه به اینکه من عملا این اولین بچه ای هست که باهاش ارتباط دارم یه سری استرس های الکی هم به خودم تحمیل میکنم و خودم رو کشتم از بس علایم بیماری ها رو سرچ میکنم و یه چند وقت بود کاپلو تا میدید دارم سرچ میکنم دعوام میکرد اما الان خدا رو شکر یکم بهتر شدم و سعی میکنم دیدم رو مثبت کنم و از روزهامون لذت ببرم. 

کلی هنوز مونده تا مادر خوبی بشم. دعا میکنم بتونم براش مادر خوبی بشم و بهش شادی و خوشی رو آموزش بدم

خدا حتما هوای کوچلوی ما رو خواهد داشت.

 

[ یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥ ] [ ۳:۱٢ ‎ق.ظ ] [ غزال ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

29 ساله ام. روزهای جدیدی رو در کنار همسرم شروع کردم به این امید که همیشه در جاده زندگی بهترین همراه هم باشیم .امید داریم هر روزی که میگذره یه روز طلایی باشه در دفتر زندگیمون. پرم از خواسته های کوچک و بزرگ که ایمان دارم به تک تک اونا میرسم
RSS Feed

پیوندها